در آمدی بر ادبیات مدرن
اصطلاح پست مدرنیسم نخستین بار در سال 1974 در معماری استفاده شدو بحث های زیادی در محافل معماران برانگیخت. اما منتقدان ادبی این ویژگی را در آثار داستان نویسان دهه ی شصت دیدند که به بعد ازجنگ تعلق داشت. اما این اصطلاح تنها محدود به داستان و معماری نشد، بل که به فلسفه، هنر و نقاشی نیز سرایت کرد.
پست مدرنیسم اصطلاح پیچیده ای است و تعریف آن بسیار سخت است، چون در حوزه های مختلف هنری، معماری، موسیقی، فیلم ،ادبیات، جامعه شناسی، ارتباطات، مد و فن آوری تعابیر وسیعی به خود گرفته است، حتا تعیین تاریخ شناخت آن نیز مشکل است، چون معلوم نیست که پست مدرنیسم از چه زمانی آغاز شده است.
فهم دقیق پست مدرن مستلزم این است که به قبل از مدرنیته و خود مدرنیته اشاره شود. چرا که وجود پیشوند « پست » به معنی « بعد از » به دوره بعد از مدرنیته اشاره می کند. از این رو برای شناخت مدرنیته نیز لازم است نگاهی کوتاه به علل پیداش مدرنیته بپردازیم.
همان طور که می دانیم بعد از قرون وسطی و حاکمیت بیش از ده قرن کلیسا بر اروپا، فلسفه وعلم به تدریج از الهیات کلیسا فاصله گرفتند. اواخر قرن چهاردهم بود که تحولی در فرهنگ ایجاد شدو حاصل آن رنسانس و شکوفایی حیات تازه گردید. رنسانس ارمغان آور افکار و اندیشه های تازه و نوین بود و انسان را به سوی انسان مداری سوق می داد. این تحولات در قرن شانزدهم و هفدهم به اوج خود رسید. از بزرگترین فیلسوفان این دوران دکارت، لایب نتیس و اسپینوزا هستند که در تسریع شکوفایی اندیشه های مدرن نقش به سزایی داشتند.
ویژگی های داستان های عصر مدرن
اصطلاح « مدرنیسم » انگاره های غربی بود که در اواخر قرن نوزدهم به یک جنبش زیبایی شناسی تبدیل شد. جنبشی که وارد عرصه های هنری، موسیقی، ادبیات و نمایش نامه شد و کلیه معیارهای کهن ویکتورایی اعم از روند شکل گیری هنر، چگونه گی استفاده از آن و مفهوم آن را طرد نمود.مدرنیسم در سال های 1910 تا 1930 اوج گرفت و اساسا به تعریف مجدد نقش شعر و داستان کمک نمود:اشخاصی مانند وولف ، جویس ، الیوت ، پوند، استونس ،پروست ، مالارمه و کافکا جزء کسانی بودند که بنیانگذاران مدرنیسم ادبیات داستانی در قرن بیستم به شمار می آیند.عموما مدرنیسم در مفهوم هنری به جنبش های قرن بیستم مانند دادا ، سوررئالیسم ، فوتوریسم و کوبیسم اشاره دارد.
از دیدگاه ادبی ، ویژگی های اصلی داستان های مدرنیسم عبارتند از:
1 – تاکید بر امپرسیونیسم و ذهن گرایی در نوشته ها؛تاکید بر آن چه دیده می شود نه آن چه درک میشود.از نمونه ی این نوشته ها می توان بر جریان سیال ذهن اشاره کرد .
2 – از عینیت واضح به دور است و راوی سوم شخص نامحدود از دیدگاه راوی ثابت و موقعیت های اخلاقی روشن و صریح روایت می شود.داستان های فالکنر نمونه های بارزی از مدرنیسم هستند.
3 – نامشخص بودن تمایز بین ژانرها ،به طوری که شعر بیشتر مستند به نظر می رسد، مانند شعرهای تی. اس. الیوت و ای ای کامینگز؛ و نثر شعر گونه به نظر می آید مانند داستان های ویرجینیا وولف و جیمز جویس.
4 – تاکید بر فرم های از هم گیسخته، روایت های ناپیوسته و کولاژهای به ظاهر تصادفی در مواردمختلف.
5 – گرایش به سوی عمل غیر ارادی، یا خودآگاهی در تولید اثر هنری؛
6 – طرد زیبایی شناسی صوری پرطمطراق هوادار ان طرح های مینی مالیستی ( مثل شعر کارلوس ویلیامز ) و طرد وسیع نظریه های زیبایی شناسی صوری که در خلاقیت به پشتیبانی از خود انگیخته گی و کشف می باشد.
7 – طرد تمایز میان فرهنگ بالا و پایین یا مردمی که هر دو وسیله یی برای خلق هنر بودند و در واقع شیوه هایی برای به نمایش گذاشتن ،پخش و مصرف کردن هنربه حساب می آمدند.
پست مدرنیسم
پست مدرنیسم طرد مدرنیسم یا به مخالفت برخاستن با آن نیست. بل که برخی از انگاره های آن را دنبال می کند. مرز میان شکل های بالا و پایین هنر،و تمایزهای ژانری را رد می کند ، و بر التقاطی بودن ،نقیض بودن ،بریکولاژ(ساختن چیزی از مواد گوناگون) ، آیرونی ، و مزاح تاکید دارد. هنر و اندیشه ی پست مدرن بر عمل غیرارادی و خود آگاهی، گسسته گی ،ناپیوسته گی (به ویژه در ساختارهای روایتی)، ابهام وتقارن تمایل داردو بر موضوع منهدم ، تنزل یافته و غیر انسانی تاکید دارد.
اما هرچند که پست مدرن در بعضی جهات شبیه مدرنیسم است ، با این حال بسیار با آن متفا وت است.برای مثال مدرنیسم می خواهد دید گسسته ای از ذهنیت و تاریخ انسان را نشان دهد: مانند سرزمین بی حاصل تی اس الیوت یا به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف؛ و می خواهد این گسسته گی را اندوه بار نشان دهد که معمولا با گریه و زاری همراه است.بیشتر آثار مدرنیستی سعی دارند از این انگاره حمایت کنند که آثار هنری می تواند وحدت ، انسجام و مفهومی را ایجاد کند که در زنده گی مدرن گم شده است؛هنر کاری را انجام می دهد که روش متدوال انسانی از انجام آن ناتوان است.اما پست مدرنیسم بر خلاف آن استقبال می کند. دنیا بی معنی است. پس تصور نکنیم که هنر به آن معنی می دهد، پس بگذارید با چرندیات سر کند.
نگاهی دیگر به رابطه ی بین مدرنیسم و پست مدرنیسم به روشن شدن برخی از این تفاوت ها کمک می کند.طبق گفته ی فردریک جیمسون، مدرنیسم و پست مدرنیسم ساختاری فرهنگی هستند که مراحل خاصی از کاپیتالیسم را همراهی می کنند.جیمسون بر سه مرحله ی اولیه کاپیتالیسم تاکید می کند که شیوه های فرهنگی خاص را تحمیل می کند ، و هر مرحله هنر و ادبیات متفاوتی ارائه می دهد.اولی ،کاپیتالیسم بازاری است، که در اروپای غربی ،انگلستان و آمریکا از قرن هیجدهم تا اواخر قرن نوزدهم حاکم بود .این مرحله با پیشرفت خاص تکنولوژیکی یعنی ،موتور هدایت بخار و با نوع خاصی از زیباشناختی یعنی رئالیسم همراه بوده است . دومین مرحله از اواخر قرن نوزدهم تا میانه های قرن بیستم طول کشید(حدود جنگ جهانی دوم) ؛ این مرحله ، که کاپیتالیسم انحصاری بود با موتورهای برقی و سوخت و مدرنیسم مرتبط است.مرحله سوم ،که در حال حاضر در آن هستیم ، کاپیتالیسم چند ملیتی و مصرفی است ، یعنی بر بازاریابی، فروش و کالاهای مصرفی تاکید دارد ونه بر تولید آن ها. این مرحله با فن آوری های هسته ای و برقی مرتبط و با پست مدرنیسم هم قرینه است.
تشریح لایک جیمسون از پست مدرنیسم در مورد روش های تولید و فن آوری ها، که جنبه ی دوم، یا تعریف پست مدرنیسم است از تاریخ و جامعه شناسی ناشی می شود تا تاریخ ادبیات یا هنر. این روش پست مدرنیسم را به معنی تکوین کلی اجتماعی یا مجموعه ی شرایط اجتماعی/ تاریخی تعریف می کند؛ به طور خلاصه، این روش پست مدرنیسم را با مدرنیسم مقایسه می کند تا این که پست مدرنیسم را با مدرنیسم مقایسه نموده باشد.
اما فرق آن ها چیست؟ عموماً مدرنیسم به جنبش های وسیع زیبایی شناختی قرن بیستم اشاره دارد؛ و مدرنیته کهن تر از مدرنیسم است. اولین بار عنوان « مدرنیسم » در جامعه شناسی قرن بیستم بر زبان ها افتاد و به معنی تمایز عصر حاضر از عصر کهن یعنی دوره ی قرون وسطی بود. همواره اندیشمندان برسر آغاز زمان مدرنیته و چگونه گی تمایز میان مدرن و کهن بحث می نمایند؛ به نظر می رسد که دوره ی مدرن بسیار زودتر از آن شروع شده که مورخان ذکر کرده اند. ظاهرا که دوره ی مدرن با روشنگری اروپایی که از اواسط قرن هیجدهم آغاز شد مرتبط است. برخی از مورخان عناصر اندیشه های روشنگری را قبل از دوره ی رنسانس می دانند ومی توان بحث کرد که انگاره های اساسی روشنگری همان انگاره های اساسی اومانیسم است. خلاصه ای از این انگاره ها و فرضیه ها چنین است:
1 – یک «خود» استوار و منسجم و آگاه وجود دارد . این «خود» هوشیار ، عاقل ، خود مختار و جهان اندیش است – اساسا شرایط و اختلا فات فیزیکی بر چگونه گی عملکرد آن تاثیر می گذارد.
2 – این «خود» خودش و جهان را از طریق دلیل و عقلانیت می شناسد و د رعالی ترین شکل عملکرد ذهنی و تنها به شکل عینی عمل می نماید.
3 – اسلوب آگاهی حاصل از «خود» عقلانی عینی علمی است و می تواند حقایق کلی جهان را ،بدون توجه به شرایط فردی شخص آگاه، فراهم نماید.
4 – دانش حاصل از علم «حقیقت» و ابدی است.
5 – دانش یا حقیقت حاصل از علم همواره به سوی پیشرفت و تکامل سوق می یابد و تمام رویکردها و عرف های انسانی می تواند با علم تحلیل شود و توسعه یابد.
6 – استدلال ، قاضی ِ نهایی واقعیت و حقیقت وخوبی است؛یعنی آن چه قانونی و اخلاقی است. آزادی شامل پیروی از قوانینی است که از دانش کشف شده ی استدلال پیروی می کند. 7 – در دنیایی که استدلال بر آن حاکم است، همواره حقیقت همانی است که خوب و درست است ؛بین آن چه حق و درست است تعارضی وجود ندارد.
8 – بنابراین علم الگویی برای اشکال مفید اجتماعی ِ دانش به شمار می آید. علم بی طرف و عینی است ؛ دانشمندانی که از طریق قابلیت عقلانی دانش و علمی بی طرفانه ارایه می دهند، باید در تبعیت از قوانین استدلالی آزاد باشند و نباید امیالی چون پول و قدرت انگیزه ی آنها باشد.
9 – زبان یا روشی که در اشاعه و تولید دانش اعمال می شود،باید عقلانی باشد.
زبان برای عقلانی بودن باید واضح باشد؛باید تنها برای نشان دادن دنیای حقیقی /قابل درک ،که اندیشه ی عقلانی مشاهده می کند، به کار رود.باید بین اشیای ادراکی و واژه گانی ،که برای ناامیدی آن ها استفاده می شود، اتصال محکم و عینی وجود داشته باشد.
موارد فوق الذکر مفروضات اساسی اومانیسم یا مدرنیسم است.و در واقع برای توجیه و توضیح تمام ساختارها و اسلوب های اجتماعی ما از جمله دموکراسی، قانون، علم، اخلاق و زیباشناختی به کار می روند.
اساساً مدرنیته در مورد نظم اجتماعی است: در مورد عقلانیت، عقلانی سازی، ایجاد نظم از بی نظمی است. چنین تصور می شود که ایجاد عقلانی سازی بیشتر وابسته به ایجاد نظم است و این که هر اندازه جامعه ای منظم باشد، کارکرد آن به همان میزان بهتر خواهد بود. به رغم این که مدرنیته تا حدودی در پی افزایش سطح نظم می باشد، جوامع مدرن دائماً از هر چیزی که بر چسب «بی نظمی» دارد و ممکن است مختل کردن نظم باشد ،غفلت نمی کند.بنابر این ، جوامع مدرن به طور مداوم بر ایجاد تضاد مضاعف بین نظم و بی نظمی متکی است ، به طوری که می توانند برتری نظم را تایید کنند. اما برای انجام این کار ، آن ها باید چیزهایی داشته باشند که بی نظمی را نشان می دهد- بنابراین جوامع مدرن مدام مجبور هستند بی نظمی ایجاد کنند.در فرهنگ غربی ، این بی نظمی چیز دیگر و در خصوص دیگر تضادهای مضاعف دیگر تعریف می شود.بنابراین هر چیز غیر سفید ،غیر مرد ، غیر نا همجنس خواه، غیر بهداشتی ، غیر عقلانی و غیره بخشی از بی نظمی است و باید از جامعه ی مدرن منظم و عقلانی حذف شود.
راه هایی که جوامع صنعتی برای ایجاد نظم یا بی نظمی می پیمایند تا به ثبات برسند به تلاش آن ها مربوط می شود.این ثبات را می توان با تمامیت های یک سیستم کامل یکی دانست. تمامیت یا ثبات، روایت های بزرگ داستان هستند که یک فرهنگ در مورد باورها و عمل های خود روایت می کند.در فرهنگ آمریکا ، روایت های والا ممکن است داستانی باشد که دموکراسی شکل روشن تر یک دولت به حساب می آیدو می تواند باعث شادی های جهانی بشر شود. هر نظام اعتقادی یا ایدئولوژی روایت والای خود را دارد:برای مثال روایت والای مارکسیسم این است که کاپیتالیسم در خودش نابود خواهد شد و جامعه شناسان آرمانی دنیا را متحول خواهند ساخت. روایت های والا نوعی فراتئوری یا فرا ایدئولوژی هستند ،یعنی ایدئولوژی نوعی ایدئولوژی را توجیه می کند.
تمام ویژگی های جوامع مدرن ، از جمله علم به عنوان شکل اولیه دانش ، به این روایت های والا وابسته است.آن گاه پست مدرنیسم نقد روایت های والا است .این امر نوعی آگاهی است مبنی بر این که چنین روایت ها نقابی از تضادها و تزلزل بر چهره می زند که در سازمانیا عملکرد اجتماعی وجود دارد.به بیان دیگر ، هر تلاشی برای ایجاد نظم همواره مستلزم ایجاد همان میزان از بی نظمی است.
پست مدرنیسم در طرد روایت های والا از خرده روایت ها حمایت می کند، داستاتن هایی که به جای این که مفاهیم جهانی و کلی را توجیه نمایند ، سنت های کوچک و رویدادهای داخلی را توضیح می دهند. خرده روایت های پست مدرنیسم همواره شرایطی ،موقتی و احتمالی می باشند و ادعای جهانی بودن ،حقیقت داشتن، مستدل بودن و ثبات داشتن ندارند.
از دیگر ویژگیِ اندیشه ی روشنگری ،این انگاره است که زبن واضح است و واژه ها نشان دهنده ی اندیشه ها و چیز ها هستند و چیزی در ماورای خود ندارد. جومع صنعتی وابسته به انگاره ای است که همواره دلالت کننده ها بر مدلول اشره دارند و حقیقت رد مدلول نهفته است. با این حال ،در پست مدرنیسم فقط دلالت کننده حضور دارند.در عوض برای جوامع پست مدرن تنها لایه هستند که عمق ندارند؛تنها دلالت کننده ها هستند و مدلولی نیست.
روش دیگر بیان این مطلب این است که در جامعه ی پست مدرن ،اوریجینالی وجود ندارد،بل که فقط کپی یا پیکره وجود دارد.برای مثال نقاشی یا تندیس را در نظر بگیرید: وقتی که اثر اصلی از ون کوگ هست ،و ممکن است هزاران کپی از آن باشد، با ین حال فقط همان اثر اصل ارزشمند است.این مثال در مورد همه چیز صدق می کند.حقیقت هم این چنین است :وقتی شبیه سازی شوداصل نیست.
بالاخره این که پست مدرنیسم با مسائل ساختمان منطقی دانش سر و کار دارد. در جوامع مدرن ، دانش برابر با علم بوده و با روایت مغایرت داشته است :علم دانش خوبی بود ، اما روایت بد ،ابتدایی و غیر عقلانی بود.با این حال ، دانش به خاطر خودش بود؛ دانش را از طریق آموزش و به منظور با سواد شدن یاد گرفته می شد تا شخص تحصیل کرده باشد. این انگاره تعلیمات هنرهای لیبرال است.
در جامعه ی پست مدرن ، دانش کارکردی است، شما چیزها را یاد می گیرید نه به خاطر آن که آن ها را بلد باشید ، بل که از آن ها استفاده کنید. امروزه سیاست آموزشی بر تمرینات و آموزش تاکید دارد نه بر انگاره های مبهم اومانیستی .مسئله این است:«مدرک به چه دردتان میخورد!».
وظیفه ی مترجم
نقدی بر اندیشه های والتر بنیامین احسان لامع
»هیچ چیز بدتر از حقیقی نیست که آن گونه که فکر می شود ،بیان شود
محکوم شدن به نوشتن در چنین مواردی، حتا بدتر از یک عکس برداری نیست
.حقیقت می خواهد ناگهانی بیرون بجهد ،در یک آن ،حال با غرش ،موسیقی
یا فریاد بر کمک» والتر بنیامین
در دنیای کنونی ترجمه از چنان اهمیتی برخوردار شده است که توجه بسیاری از فیلسوفان و زبانشناسان مطرح دنیا را به خود معطوف داشته است، به طوری که گذشته از فیلسو فانی مانند گئورک اشتاینر ، ژاک دریدا ، جی اف گراهام ، والتربنیامین و ...،فیلسوف فرانسوی به نام ژان رنه لد میرال عبارت «ترجمه شناسی» را ابداع کرد.در این مقاله نگاهی کوتاه داریم به نظریه والتر بنیامین ،فیلسوف و دانشمند آلمانی ، که نظریات خود را با عنوان «وظیفه مترجم» در مقدمه یی بر «تابلو های پاریسی» اثر شارل بودلر نوشت.این متن از دشوارترین و فلسفی ترین متنها در باب ترجمه ادبی است. اما می توان گفت که با نظریات دیگر فیلسوفان و زبانشنا سان عصر پسا مدرن و پسا ساختارگرا مغایرت های بارزی دارد.
عمده مطلب مقاله بنیامین این است که ترجمه قادر نیست شناخت یا درکی از معنا یا محتوای متن اصلی به خواننده بدهد. بنیامین مقاله خود را چنین شروع می کند:« در بررسی یک اثر ادبی یا قالب ادبی توجه به گیرنده پیام فایده یی در بر ندارد.هرگونه توجه به توده ی خاص یا نماینده ی آن نه تنها گمراه کننده است ،بل که حتا مخاطب مطلوب ، در توجه نظری به هنر مضر است».آن چه مسلم می نماید این است که در هر اثر هنری بر خلاف نظر بنیامین ، مخاطب و گیرنده پیام اهمیت بالایی دارد و اگر اثری نتواند مخاطب خود، اعم از خاص و عام راضی را کند ، به هیچ وجه اثر گذار نبوده ، و از ارزش هنری و ادبی آن کاسته خواهد شد. بنیامین چنان مخاطب را از نظر انداخته که می نویسد:« هیچ شعری برای خواننده ، هیچ تصویری برای بیننده و هیچ سمفونی برای شنونده نیست». مطمئنا در حیطه نقد ادبی پسا مدرن اهمیت مخاطب به مراتب نه تنها از متن از خود مولف هم فراتر رفته ا ست. رولان بارت ، نظریه پرداز و فیلسوف فرانسوی در مقاله ی معروف خود،«مرگ مولف» سیمای حقیقی این مطلب را چنین می شکافد:«یک متن ساخته ی نوشته های متعدد بوده ، از فرهنگ های بسیار گرفته شده است و به عرصه روابط متقابل مکالمه ، هجو ، و مجادله پا می گذارد، اما جایگاهی است که گرانیگاه این چند گانه گی است و آن جایگاه خواننده است نه آن طور که تاکنون گفته شده ،مولف.» و مقاله را چنین پایان می برد که:«تولد خواننده باید به بهای مرگ مولف باشد». اما این تنها بارت نیست که خلاف نظر بنیامین را دارد ، میشل فوکو ،فیلسوف پسا مدرن در مقاله «مولف چیست؟» می نویسد :«مولف منشا بی کران دلالت هایی که یک اثر را پر می کنند ، نیست؛ مولف بر آثار تقدم ندارد ...» و پیام نهایی فوکو این است که «چه تفاوتی دارد که چه کسی سخن می گوید؟». بی شک اولین هدف هنرمند ، نویسنده و مترجم این است که با خلق اثری بتواند خواننده را متاثر کند و ارتباط خوبی با خواننده و شنونده اش ایجاد کند.ترجمه هم از این قاعده مستثنا نیست ، چون وظیفه آن انتقال اطلاعات به نحو خوب است.پیتر نیومارک می گوید:«طبیعتا هر ترجمه یی برای خواننده است ، حتا اگر آن متن در اصل برای خواننده نوشته نشده باشد».بی گمان مایه ی دلسردی و یاس است که صاحب اثری بفهمد که اثرش مخاطبی ندارد.بنیامین می نویسد: «معقول امر این است که هیچ ترجمه یی نمی تواند اهمیت متن اصلی را داشته باشد». این امر زمانی می تواند صحت داشته باشد که دانش مترجم از زبا ن مقصد در سطح پایینی باشد و دست به ترجمه نارسا و تحت الفظی بزند.بنیامین ترجمه را چیزی بعد از متن اصلی می داند که تداوم و بقای عمر متن است و این باز آفرینی در واقع بقای متن اصلی را تضمین می کند.
بنیامین می نویسد:«ترجمه یک نمود است ، برای درک آن به عنوان یک نمود ، فرد باید به زبان مبدا باز گردد».ترجمه نوعی عمل تاویل خلاقانه است. به عبارتی ترجمه را دائم تاویل و تفسیر همراهی می کند.این رویکرد به ترجمه در نظریه معروف گئورگ اشتاینر با عنوان «حرکت هرمنوتیکی » مشهود است.مترجم نخست خواننده و بعد مترجم است .در نتیجه آن چه می خواند ابتدا در درون خود تفسیر می کند ، سپس به شیوه ی فهم خود تاویل و باز آفرینی می کند.اشتاینر روش هرمنوتیکی را «بررسی معنا جهت درک بخشی از گفتار یا نوشتار و تلاش برای فهم این فرایند برمبنای شیوه ی کلی معنا» تعریف می کند.او هرمنوتیک ترجمه را عمل استخراج و انتقال مناسب معنی می داند.
مبحث دیگری که بنیامین از آن طرفداری می کند ترجمه ی تحت اللفظی و واژه به واژه است.او ترجمه را پرکردن شکاف با معنی در یک زبان کلی می داند.ازین رو ترجمه تحت الفظی را ترجیح می دهد.به زعم وی « یک ترجمه حقیقی شفاف است ، متن اصلی را نمی پوشاند روشنایی آن را تاریک نمی کند ، بل که به "زبان محض" اجازه می دهد تا با تقویت از جانب وسیله ی خویش بر متن اصلی بدرخشد.این امر روی هم رفته با ارایه ی تحت اللفظی نحوی تحقق می یابد که ثابت می کند واژه نسبت به جمله ، عنصر اولیه مترجم است.بسا که اگر جمله به مثابه دیواری در برابر زبان مبدا باشد ، ترجمه تحت اللفظی به مثابه گذرگاه است». دراین جا دو مسئله قابل بحث است: زبان محض و ترجمه تحت الفظی.
ترجمه ی تحت الفظی مقوله یی است که از زمان درایدن مردود شمرده شده است.بسا که انتقال الفاظ و واژه های زبان مبدا باعث از بین رفتن معنا و بار معنایی و انتقال حس می شود.زبان شناسان به خوبی و به طور جامع به این موضوع پرداخته اند.یوجین نایدا ،زبان شناس معروف امریکا ترجمه را به دو نوع صوری و پویا تقسیم می کند.در نوع اول، مترجم واژه ها را به همان صورت به زبان مقصد برمی گرداند. به زعم بنیامین«واژه ها نخست همان واژه بودند».در این نوع ترجمه واژه همان قالب صوری خود را حفظ می کند. «ترجمه قطب مخالف ترجمه صور ی است . در این ترجمه حرف آخر را پیام میزند. صورت صرفا وسیله یی است در خدمت پیام». پیتر نیومارک ،زبان شناس معروف ،ترجمه را به دو نوع تقسیم می کند:ترجمه معنایی و ترجمه پیامی.
در ترجمه معنایی مترجم نمی خواهد از دنیای نویسنده فاصله بگیرد و اولویت به دیده گاه های نویسنده داده می شود. چنین ترجمه یی را نمی توان به راحتی خواند.چون از دیدگاه مولف ترجمه می شود.ولی در ترجمه ارتباطی تمام توجه به خواننده معطوف می شود.از وارد کردن واژه های نامانوس اجتناب می شودو در واقع ترجمه تعدیل می شود.بنیامین در ترجمه خود از اشعار بودلر به ترجمه تحت الفظی دست زده است، به همین خاطر ترجمه ی اشتاینر از ترجمه ی او بسیار بهتر است.بنیامین به صورت اثر نظر دارد نه به محتوای آن.و این گفته ی او که ترجمه نمی تواند ارزش متن اصلی را داشته باشد ، اعتقادی سست تلقی می شود .اگر مترجم با بهره جویی از واژه ها و عبارت های غنی به باز آفرینی بپردازد و با برخورداری از مهارت و چیره دستی لازم به ترجمه ارتباطی دست بزند و احساس لازم را به مخاطب انتقال دهد ، در این صورت متن ترجمه اهمیت بالاتری پیدا خواهد کرد .آندره لوفر می نویسد:« فیتز جرالد با بازسرایی اشعار عمر خیام بر اهمیت متن اصلی افزوده و آن را همتراز با نیاز ادبی دوره خود در غرب ساخته است». در ایران هم می توان به ترجمه های خوب احمد شاملو از اشعار مارگوت بیگل و سایر نویسنده گان اشاره کرد.
اما در باب« زبان محض» باید گفت که بنیامین از نوعی زبان متافیزیکی دفاع می کند.هدف نهایی در ترجمه ، در اندیشه ی وی به زبان محض ختم می شود.«محض یعنی غیر التقاطی ،عاری از پدیده های دیگر .زبان محض ،زبانی است که خداوند به انسان عطا فرمود. آفرینش چیزی جز نامیدن نیست.آن چه که محض است نه محتوایی دارد و نه قابل انتقال است»
.ژاک دریدا که از این اندیشه ی بنیامین تاثیر پذیرفته بود . و خوانش خود را از نظریه زبانِ بنیامین جمع بندی می کرد، راهی در پیش گرفت که با ساختار بنیامین یکی نبود. ساختار شکنی دریدا اولویت معنا در واژه را طرد می کند و روش هایی را توجیح می کند که متن فرضیات خودش را متزلزل ساخته ، تناقض های دورنی آن را کشف می کند.و مفاهیم خویشاوندی زبان ها و بقا را در کنش ترجمه بررسی می کند و آن گاه آن را در فهم نوی خود از متن قرار می دهد». دریدا در نامه به دوست ژاپنی خود می نویسد «ساختارها باید باز ، تجزیه ولایروبی شوند».
بنابراین ، در نگاه نخست وظیفه ی مترجم توجه به خواننده و مخاطب است ، سپس با غنی ساختن دانش خود در زبان مبدا و مقصد بتواند اثری را بازنویسی کند که همان تاثیر زبان مبدا را در خواننده ایجاد بکند.